روزی جعفر ابن یحیی بن خالد برمکی در صحرایی در کنار هارون الرشید شتر می راند، ناگهان یک قطار شتر با بار طلا جلو آمد، هارون الرشید پرسید که این گنجینه از کجا می آید؟ گفتند هدیه ای است که علی بن عیسی از ولایت خراسان فرستاده است (آن زمان هارون، علی بن عیسی را والی خراسان کرده و فضل بن یحیی برادر جعفر را عزل کرده بود).
هارون رو به جعفر کرد و با سرزنش گفت: این مال در زمان حکومت برادرت کجا بود؟ جعفر گفت: در کیسه های صاحبان این مال!!!
در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.
نکته:
با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید.
کتاب ملانصرالدین درمانی "در دست تالیف" نویسنده: مسعود لعلی
روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن را پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ من نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی مانند حمید را پیدا کنم.
"حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" این عین جملهای بود که پدرم بعد از چند روز تحقیق در مورد حمید به من و مادرم گفت.
بالاخره با توافق جمعی و با رعایت تمام آداب و رسوم سنتی من و حمید به عقد یکدیگر در آمدیم و زندگی مشترک خود را شروع کردیم.
حمید با من بسیار محبت آمیز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب "نازنین" ، "جانم" ، "عزیزم" و "عشقم" و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد.
همان ماههای اول ازدواج نیمه شب یکی از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستم و حمید تمام شهر را زیر و رو کرد و حتی یکی از دوستان قنادش را از خواب بیدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت.
حمید به راستی عاشق و شیفته من بود و من از اینکه توانسته بودم به راحتی و بدون هیچ زحمتی چنین شیفته شوریده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجیدم. هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم.
یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشوید و روز دیگر از او می خواستم که مرا به گرانترین رستوران شهر ببرد. روز دیگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نیمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگیرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز دیگر خودم را به مریضی میزدم واز او می خواستم در منزل بماند و مواظب من باشد.
حمید همه این کارها را بدون هیچ اعتراضی انجام می داد. او آنقدر مطیع و رام بود که کم کم یادم رفت حمید به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد. حتی یک روز در یک جمع فامیلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که "حمید خر خودم است و هر چه بگویم گوش می کند."
صورت سرخ و چشمان شرمنده حمید نشان داد که او از این جمله من ناراحت شده است اما با همه اینها هیچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسیر صحبت را عوض کرد.
شب که منزل خود برگشتیم حمید در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنایش را نفهمیدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اینکه یک شوخی ساده بود قضیه را به فراموشی سپردم. آن شب حمید گفت: "عشق موجود حساسی است و از اینکه کسی به او شک کند و مهمتر از اینکه کسی او را امتحان کند، بدش می آید."
کم کم این فکر به مخیله ام افتاد که حمید در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصیت است و من موجودی بسیار برتر و والاتر از او هستم. حتی گاهی اوقات به این فکر می افتادم که شاید اگر کمی دندان روی جگر می گذاشتم و به حمید "بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصیبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم. احساس قربانی بودن و حیف بودن به تدریج بر من قالب شد و کار به جایی رسید که هر چه حمید بیشتر نازم را می کشید و بیشتر برای برآوردن آرزوهایم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقیرتر می شد. کار به جایی رسید که دیگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بیدار نمی شدم و شبها برایش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد.
حمید همه این بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت. بخصوص در کنار فامیل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد. همه زنها و دختر های فامیل به این عشق شور انگیز حمید غبطه می خوردند و من مغرورتر از همیشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آیند در مقابل جمع با او سخن می گفتم.
بالاخره من باردار شدم و یک دختر و پسر دوقلو به دنیا آوردم.
دخترک شباهت عجیبی به حمید و پسرک شباهت غریبی به من داشت. دوران بار داری و دو سال بعد از آن هیکل و اندام مرا به کلی تغییر داد و چهار چوب بدن من دیگر آن ظرافت و جذابیت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حمید را مسبب این اتفاقات میدانستم. به هر حال اگر حمید به خواستگاریم نمی آمد من می توانستم مدت بیشتری زیبایی و جذابیت زمان جوانی را حفظ کنم.
ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی دیگری داد. حمید هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختیار برای دخترک نگران تر بود. روزی دلیل این نگرانی را از حمید پرسیدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربیت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسیب پذیرتر از پسران هستند."
اما من این توضیح را قبول نکردم و گفتم که دلیل این محبت بیش از اندازه شباهت بیش از اندازه دخترک به اوست. بعد برایش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبیه خودش شود. حمید مدتها به این جمله من خندید ولی با این همه ذره ای از حالت تسلیم و عشق بی قید و شرطش نسبت به من کم نشده بود. هرچه شوریدگی و شور و عشق حمید نسبت به من و بچه هایش بیشتر می شد جسارت و زیاده روی من در امتحان گرفتن از عشق حمید بیشتر می شد.
دیگر مطمئن بودم که حمید به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد. شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هایم را نسبت به عشق و شوریدگی اش بیشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بیشتر تقویت می شد.
اما همه این تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصیت حمید روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد...
پسر عموِیم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فامیل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند. من به اصرار از حمید خواستم تا هدیه ای گرانقیمت تهیه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آینده اش در کشور صحبت کند.
در حال صحبتها ودر حالی که حمید در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه میرفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که :
"اگر دختر عمو ازدواج نمیکرد حتما از او خواستگاری میکردم وزندگی با شکوهی را با او شروع میکردم."
بدون توجه به این که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم:
"افسوس که دیر شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حمید شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."
جمله ی من آن قدر بیشرمانه و توهین آمیز بود که سکوتی سهمگین بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حمید برگشت. حمید مردی که همیشه برای من سمبول بیعرضگی و تسلیم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانههایش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد و با نگاهی که دیگر آن نگاه حمید عاشق و شوریده نبودخطاب به من گفت:
"هنوز دیر نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون دیگر آنها متعلق به تو نیستند!"
حمید این را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت. پسر عمویم از سویی به خاطر گفتن این جمله سرزنشم کرد و از سوی دیگر از اینکه همسرم اینقدر کم ظرفیت است مرا تحقیرنمود. او گفت اینجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی ها بسیار مرسوم و جا افتاده است و همسر یک زن باشخصیت وجاافتاده ای مثل من نباید فردی چنین کم ظرفیت باشد. اما من همانجا فهمیده بودم که برای آخرین بار عشق زندگیم را امتحان کرده ام. اینبار در این امتحان شکست خورده بودم.
بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حمید ندیدم. روز بعد به شرکت حمید رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست مرخصی اضطراری کرده و به مسافرت رفته است. به بانک رفتم و فهمیدم که تمام پولهای پس اندازش را از بانک بیرون کشیده و حسابش را بسته است.
وقتی آخر روز به منزل آمدم فهمیدم که حمید در غیاب من به منزل آمده و وسایل خود و بچه ها را جمع و جور کرده و رفته است به هر جا سر زدم دیگر اثری از حمید پیدا نکردم. او با بچه ها آب شده بود و به زمین رفته بود. هیچ کس از او سراغی نداشت و این برای من شوک روحی بزرگ بود. فکر کردم که حمید شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت یک ماه و از فهمیدن اینکه دیگر حمید به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی از شرکت استعفا داده و برای همیشه کار قبلی خود را رهاکرده تمام امید هایم مبدل به یاس شد و فهمیدم که اینبار بزرگترین خطای زندگیم را مرتکب شده ام.
دو ماه بعد وکیل حمید نامه ای به من داد. به خط حمید در آن نوشته شده بود که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکیل او در این امر اختیار کامل را داراست و اگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختیار خودم است و در آنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکیلش دریافت کنم. حمید نوشته بود:
"وقتی انسان آنقدر جسارت پیدا می کند که به عشقش توهین کند و آنرا مورد آزمون قرار دهد باید در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را داشته باشد. او که هنوز دوستت دارد ! حمید!"
وکیل حمید را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حمید و یا لااقل بچه ها را در اختیارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حمید قبل از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختیارات قانونیش را به او سپرده و به صورت یکطرفه با تلفن با او تماس می گیرد.
سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود و هنوز هیچ اثری از حمید پیدا نکرده بودم.
شبها بی اختیار خواب حمید و بچه ها را می دیدم و بعضی اوقات با خود می گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می افتادم که می گفت:
"انسان باید آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند همیشه از نقطه صفر و از بدترین شرایط شروع کند و امیدوار و مصمم در کمترین زمان ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند. فقط بعد از اثبات این لیاقت است که انسان حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند."
شش ماه در تنهایی گذشت.
من درخواست جدایی از حمید را قبول نکردم و به وکیلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر او می دانم. هر چند دیگر لیاقت عنوان همسری اش را ندارم. حمید نیز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زیادی را به عنوان نفقه به حساب بانکی ام می ریخت. تعجب می کردم که او اینقدر زیاد برای من پول بفرستد. در دلم لیاقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسین می کردم که ای کاش می توانستم با او دوباره زندگی مشترک داشته باشم.
پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس دیار فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقه دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو اینبار با احترام و بزرگی از او یاد می کرد. پسر عمو هنوز برای تامین مخارجش در خارج از کشور وابسته به عمو جان بود و اینکه حمید توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا بلافاصله کار پیدا کند حتی پول به ایران بفرستد باعث شده بود که همه پسر عمو را به عنوان موجودی وابسته و حقیر نگاه کنند. پسر عمو برای اینکه قدری از محبوبیت حمید در جمع بکاهد خطاب به من گفت: "دختر عمو اگر الان درخواست طلاق کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذیرم. اینکه توانستی چند سال با این مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشاندهنده این است که شایسته زندگی بامن نیستی!"
و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم: "حمید هنوز همسر من است و من به داشتن چنین مرد با اراده و استوار افتخار میکنم. او دارد مرا امتحان میکند و به محض اینکه بفهمد دیگر طاقت امتحان را ندارم سر و کله اش پیدا میشود. اگر یک بار دیگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانی مطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می دهم!"
پسر عمو دیگر با من حرف نزد. عمو جان و فامیل هم مرا طرد کردند و افسرده تر و غمگین تر از گذشته اما راحت و آسوده به منزل خودم باز گشتم. منزلی که دیگر اثری از گرمای وجود حمید و بچه ها نبود. اما با همه اینها احساس خوبی داشتم. اولین بار بود که در مقابل جمع فامیل از حمید دفاع می کردم و او را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واین باعث شده بود تا احساس اشتیاق عجیبی نسبت به او در دلم زنده شود. برای اولین بار احساس کردم که در حق حمید و عشق پاکش کوتاهی کرده ام و هرگز نتوانستم ذره ای از شوریدگی او را درک کنم. ساعتها در تنهایی گریستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم تا او را به من از گرداند.
دیگر اشتهایم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بیماری روحی و عصبی شده بودم. از همه بدم میآمد و میخواستم تنها باشم. سرانجام دیگر طاقتم طاق شد و تصمیم به اعتصاب غذا گرفتم. نامهای به حمید نوشتم و از او به خاطر بیوفایی و بیمهریهایم تقاضای عفو نمودم. از او خواستم تا یک فرصت دیگر در اختیارم قرار دهد تا محبتهای او را جبران کنم و برایش نوشتم که لحظه نوشتن این نامه تا دیدن اش دیگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکیل حمید پست کردم. سپس به منزل بازگشتم و عکس مشترک حمید و بچهها را روی قلبم گذاشتم و در بستر خوابیدم.
ده روز از اعتصاب غذایم گذشت. ضعف شدیدی بر وجودم غالب شد اما با این وجود فقط به نوشیدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به ورورد حمید و بچهها چشم به در دوختم.
بیست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند و به زور مرا به دکتر بردند و در بیمارستان بستری کردند. اما از بیمارستان فرار کردم و به منزل آمدم وخود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب غذای خود را ادامه دادم. به توصیه پزشک مرا به حال خود رها کردند. منتظر ماندند تا خودم سر عقل بیایم. دکتر گفته بود تا اگر این فرصت را از من بگیرند به احتمال زیاد روش خطرناکتری را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همین توصیه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج کنند.
روز سی ام اعتصاب غذا وکیل حمید از سوی او نامه ای آورد به این مضمون که: "از من جدا شو و زندگی ایده آل و آرمانی ات را دوباره شروع کن. من با خارج کردن خودم وبچهها از زندگی ات این فرصت را در اختیارت گذاشتم. بی جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در این امتحان شکست خواهی خورد و این بار جان خود را روی این خواهی گذاشت."
ولی من کوتاه نیامدم وبه اعتصاب غذایم ادامه دادم. به شدت ضعیف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد. چهره زیبایم متعفن و وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود. مرگ را به وضوح در مقابل خود می دیدم و با این وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم. بله حمید حق داشت و من باز داشتم عشق او را امتحان می کردم. اما با این تفاوت که اینبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم.
چهل روز اعتصاب غذایم گذشت. شب چهلم خواب عجیبی دیدم . خواب دیدم حمید و بچهها در یک سانحه رانندگی کشته شده اند و من برای همیشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام. صبح روز بعد دلم نمیخواست چشمان ام را باز کنم واز خواب بیدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی پیشانی ام کشیده می شد و موهایم را نوازش می داد بی اختیار وادارم کرد تا چشم باز کنم.
خدای من! حمید کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خیس در دهانم آب می ریخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را دیدم که کنارم روی تخت دراز کشیده اند و خوابیده اند. اشک در چشمان ام حلقه بست. حمید لبخندی زد و گفت:
"اینبار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم. نه!؟"
....
منبع: http://www.takbarg.ir/ARTICLE7390.html
یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟'' محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟
دکتر شریعتی

وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سدها شکست، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. آمریکایی که هالیوود درباره اش فیلمی نمی سازد و به تمییزی بورلی هیلز نیست. مردم دیدند که آدمهایی که مامور حفظ نظم و قانون هستند خودشان در حال بار زدن اجناس فروشگاهها هستند. پلیس نمی توانست جلوی غارت را بگیرد چون کم نبودند ماموران پلیسی که به غارت مشغول بودند. واقعیت آمریکا ربطی به تصویری که از خودش داشت نداشت. یادم است همکار تگزاسیم بعد از دیدن مردمی که روی سقف خانه هایشان گیر افتاده بودند گفت ما مثل جهان در حال توسعه هستیم
حالا یک زلزله نه ریشتری ژاپن را لرزانده است. شدت و قدرت زلزله آنقدر زیاد بوده است که باعث شده است سرعت گردش زمین به دور خودش تغییر کند و سونامی آن تا آنور اقیانوس آرام و ساحل کالیفرنیا برود. راکتورهای اتمی فوکوشیما می توانند چرنوبیل و هیروشیمای دیگری خلق کنند. و مردم ژاپن در حال …. در حال زندگی کردن هستند. گزارشگر رادیوی ان پی آر با زن میانسالی صحبت کرد که با آرامش در حال جدا کردن کاغذ و پلاستیک در میان زباله های پناهگاهش بود تا برای بازیافت بفرستند. معلمی به خبرنگار گفت که عمری به تدریس در شهر مشغول بوده است و حالا نگران دانش آموزان سابقش هست که در میان گمشدگان هستند. دنیا در حال تحسین آرامش و متانت مردم ژاپن است. و همه دارند می پرسند چرا ژاپنیها مغازه ها را غارت نمی کنند. . جک کافتری در وبلاگش این سوال را پرسیده است. و جوابها جالب هستند! گرگ از آرکانزاس، ناتاشا از ونکور، کن از نیوجرسی و بیز از پنسلوانیا و خیلیهای دیگر فقط یک جواب دارند: حس غرور ملی و شرافت فردی.
خوب است ملتی بتواند به مردم جهان نشان دهد که چیزهایی دارد که در هیچ زلزله ای نمی لرزند حتی اگر زلزله نه ریشتری باشد.
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی اید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد . که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد .وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را ارام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت . بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.
بعد ملا نصر الدین گفت لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد .!
[1] از نامه های امام علیه السلام به حارث همدانی[2] به ریسمان قرآن چنگ زن و از آن اندرز بخواه حلالش را حلال بشمر و حرامش را حرام [3] آنچه از حقایق زندگی پیشینیان در قرآن آمده است تصدیق کن از [ حوادث ] گذشته دنیا برای باقیمانده آن عبرت گیر [4] چرا که بعضی از آن شبیه بعضی دیگر است و پایانش به نخستین آن ملحق می گردد اما تمام آن گذرا و ناپایدار است . [5] نام خدا را بزرگ شمار و جز به حق از او نام مبر [6] بسیار زیاد به یاد مرگ و عالم بعد از آن باش . هرگز آرزوی مرگ مکن مگر با شرائط مورد اعتماد [ به این شرط که خود را اهل نجات بدانی] . [7] از هر عملیکه تو را خشنود و مسلمانان را ناپسند آید بر حذر باش [8] و از هر کاریکه پنهانی انجام می شود و در ظاهر از آن شرم داریپرهیز کن [9] از اعمالی که اگر از کننده اش پرسش شود انکار می کند و یا پوزش می طلبد اجتناب نما [10] آبروی خود را هدف تیرهای سخنان مردم قرار مده و تمام آنچه را می شنوی برای مردم بازگو مکن [ چرا که راست و دروغ با هم مخلوط است ] [11] این تو را به دروغ آلوده می کند . و نیز تمام آنچه را برای تو نقل می کنند تکذیب منما زیرا این برای نادانی تو بس است [12] خشمت را فرو خور به هنگام قدرت گذشت پیشه کن و هنگام خشم بردبار . [13] آنگاه که حکومت در دست تو است عفو و مدارا کن تا عاقبت خوب برای تو باشد . هر نعمتی که به تو داد نیکو دار [14] و هیچ نعمتی از نعمتها را ضایع و تباه مساز و باید اثر نعمتهائی که خدا به تو داده در تو دیده شود .[15] بدان برترین مؤمنان کسانی هستند که خود خاندان و اموالشان را در راه خدا تقدیم کنند و از همه در این راه پیشگام تر باشند . [1] زیرا هر چه از کارهای خیر را پیش فرستی برای تو ذخیره خواهد شد . و آنچه باقی گذاری خیرش برای دیگران خواهد بود . [2] از یارانی که در فکر و نظر ضعی فند و عمل آنها ناشایسته است برحذر باش زیرا مقیاس سنجش شخصیت هر کس را یارانش تشکیل می دهند [3] در شهرهای بزرگ مسکن گزین زیرا آنجا مرکز اجتماع مسلمانان است . [4] و از اقامتگاههائی که اهل غفلت و جفا هستند و یاران مطیع خدا در آن کمند بپرهیز فکرت را به چیزی مشغول دار که از آن بهره می بری[5] از مراکز نشستن عمومی در بازارها بپرهیز زیرا آنجا محل حضور شیطان و انگیزش فتنه ها است . [6] به افراد پائین تر از خود توجه داشته باش که این خود شکر برتری تو بر آنها است . [7] در روز جمعه پیش از ادای نماز مسافرت مکن مگر برایجهاد در راه خدا و یا در کاری که به راستی معذور هستی. [8] در تمام اعمالت مطیع فرمان خدا باش زیرا اطاعت فرمان خدا از هر کاری بهتر است . [9] در انجام عبادت با خود مدارا کن و خویشتن را بر آن مجبور منما بلکه بکوش آن را توام با نشاط و در وقت فراغت انجام دهی[10] مگر فرائضی که بر تو حتم است و بهر حال باید آنها را به انجام رسانی تعهد خود را به موقع اداء کنی [11] و بترس از آنکه مرگ گری بانت را بگیرد و تو از خدایت فرار کرده و در طلب دنیا باشی[12] از همنشینی بدان بپرهیز که بدیبدی آرد [13] خدایرا محترم شمار و دوستان خدا را دوست بدار . و از خشم برحذر باش که آن از لشکریان ابلیس است . والسلام
برگرفته از نهج البلاغه نامه 69 به حارث همدانی
این داستان را نه به خواست خود، بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام .
امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" میخوانمشان سهمی داشتهام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد . پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد .
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میزنم." امّا امیدی نمیرفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد . همیشه دستی تکان میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد .
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآید . وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود .
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامههای تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پردههای پیانو میرقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند .
سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، " هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میتوانست بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد ."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است.
خیر، هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.
رابی در آوریل 1995 در بمب گذاری بی رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید
- اغلب عاشق شدن آسان تر از محبوب بودن است . برای ما سخت است که کمک و حمایت دیگران را بپذیریم . کوشش ما برای این که مستقل به نظر برسیم ، دیگران را از فرصتی برای نشان دادن محبتشان به ما محروم می کند .
بسیاری از والدین ، در سنین سالخوردگی ، این فرصت را از فرزندانشان دریغ می کنند که همان محبت و حمایتی را که در کودکی از آن برخوردار بوده اند ، اکنون نثار والدینشان کنند .
بسیاری از شوهران ( و زنان ) وقتی از چیزی رنج می برند ، از این که به همسر خود تکیه کنند ، خجالت می کشند . در نتیجه آب های محبت جاری نمی شود .
شما باید حرکت محبت آمیز دیگران را بپذیرید . باید به دیگران اجازه دهید کمکتان کنند و به شما نیروی ادامه راه را دهند .
اگر شما این محبت را با اخلاص و فروتنی بپذیرید ، پی خواهید برد که عشق ، نه دادن است و نه گرفتن ، بلکه مشارکت است .
آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت: ای پدر امرت چیست؟ پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهء مرگ را نزدیک حس می کنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی می کند. از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.
پسر گفت ای پدر چنان کنم که می خواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم.
پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.
از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی به ماتحت آن مردگان فرو می نمود و از آن پس خلایق می گفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط می دزدید و چنین بر مردگان ما روا نمی داشت !
یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت!
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.
و سپس در برابر نگاههای متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!
و باز دستهای حاضرین بالا رفت...
این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید!
بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!
و باز دست همه بالا رفت!!!
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همینطور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرفنظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...
بنا بر نتایج یک مطالعه جدید، شمردن پول باعث می شود افراد حس بهتری نسبت به خودشان پیدا کنند،حتی اگر این پول متعلق به آنها نباشد
محققان بر این عقیدهاند که حتی فکر کردن درباره پول هم میتواند درد افراد را کاهش دهد و یا اثرات اجتماعی جانبی مرتبط با نداشتن دوست را کاهش دهد.
آنها در تحقیقات خود بدین نتیجه رسیدند که پول میتواند احساس قدرت درونی فرد، نترس بودن و اعتماد به نفس وی را افزایش دهد.
این در حالی است که زمانی که مخارج اخیر افراد به آنها یادآوری میشود، سطوح بالاتری از پریشانی جسمی و ذهنی در آنها نمایان میگردد.
نتایج یک سلسله از مطالعات که قدرت نمادین پول را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده بود، نشان داد علیرغم آنکه پول نمیتواند عشق را برای ما خریداری کند، اما اثری بسیار مهم بر روی احساسات ما دارد.
محققان در یکی از این آزمایشها، 84 دانشجو را در یکی از دانشگاههای چین مورد بررسی قرار دادند و آنها را به دو گروه تقسیم کردند: گروه اول اسکناسهای 100 دلاری میشمرد، در حالی که گروه دوم تنها با تکههایی از کاغذ ساده در ارتباط بود.
سپس این دانشجویان به انجام یک بازی آنلاین مشغول شدند. نتایج تحقیقات حاکی از آن بود که دانشجویانی که قبل از انجام بازی اسکناس شمرده بودند – در مقایسه با کسانی که تنها با کاغذ ساده در ارتباط بودند – سطح کمتری از پریشانی و اضطراب را از خود نشان دادند.
علاوه بر آن، دانشجویان گروه اول سطح بالاتری از قدرت درونی و خودکفا بودن را از خود بروز دادند.
در جریان یک آزمایش دیگر، آزمایششوندگان انگشتان خود را درون آب داغ 50 درجه سانتیگراد فرو میبردند. نتایج آزمایش حاکی از آن بود که افرادی که پول شمرده بودند درد کمتری احساس کردند.
دکتر «روی بامیستر» از دانشگاه ایالتی فلوریدا و یکی از محققان این مطالعات در رابطه با اثرات یافتههای گروه تحقیق در کاهش استرس افراد میگوید: «شمردن پول قبل از انجام یک مصاحبه شغلی، شاید بتواند موثر باشد».
یکی دیگر از محققان بر این عقیده است که یک راه مناسب برای کاهش پریشانی در طول روز آن است که تصویری را به عنوان «محافظ صفحه» استفاده کنید که حاوی تصاویری از پول باشد.
محققان همچنین میگویند شمردن پول میتواند به مردان این قدرت را بدهد که راحتتر به جنس مخالف خود نزدیک شوند و با آنها ارتباط برقرار کنند.
در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدین (آلمان و ایتالیا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقین (انگلیس و فرانسه و آمریکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال 1940 میلادى انگلستان در میدان نبرد جهانى با دشمن پیروزمند، تنها ماند، در پاریس کنفرانس سرى بین سه نفر از سران جنگ جهانى (یعنى بین چرچیل رهبر انگلستان ، و هیتلر رهبر آلمان ، و موسولینى رهبر ایتالیا در قصر فونتن بلو به وجود آمد، در این کنفرانس ، هیتلر به چرچیل گفت : حال که سرنوشت جنگ ، معلوم است و بزرگترین نیروى اروپا و متفق انگلیس یعنى فرانسه شکست خورده است ، براى جلوگیرى از کشتار بیشتر بهتر است ، انگلستان قرداد شکست و تسلیم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد. چرچیل در پاسخ گفت : بسیار متاءسفم که من نمى توانم چنین قراردادى را امضاء کنم ، زیرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پیروز نمى شناسم ، هیتلر و موسولینى از این گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند. چرچیل با خونسردى گفت : عصبانى نشوید، انگلیس به شرط بندى خیلى اعتقاد دارد، آیا حاضرید براى حل قضیه با هم شرط ببندیم ، در این شرط هر که برنده شد باید بپذیرد، سران فاشیست و نازیست (هیتلر و موسولینى ) با خوشروئى این پیشنهاد را قبول کردند،
در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند،
چرچیل گفت : آن ماهى بزرگ را در استخر مى بینید، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است ، هیتلر فورا پارابلوم خود را از کمر کشید و به این سو و آن سوى استخر پرید و شروع به تیراندازیهاى پیاپى به ماهى کرد ولى ، سرانجام بى نتیجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست ، و به موسولینى گفت : حالا نوبت تو است . موسولینى لخت شده به استخر پرید و ساعتى تلاش کرد او نیز بى نتیجه ، خسته و وامانده بیرون آمد و بر صندلى خود نشست . وقتى که نوبت به چرچیل رسید، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و لیوانى بدست گرفت ، در حالى که با تبسم سیگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با لیوان نمود، رهبران آلمان و ایتالیا با تعجب گفتند: چه مى کنى ؟ او در جواب گفت :من عجله ای براى شکست دشمن ندارم، با "حوصله" این روش مطمئن خود را ادامه مى دهم ، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صید ازآن من خواهد بود!....
منبع: http://medmath809.blogspot.com/

محققان اعتقاد دارند که مردها به خاطر دلایل بیولوژیکی طالب زیبایی هستند. درست است که هنوز کمی در ابراز احساساتشان سرسخت هستند اما به دنبال کسی هستند که بتوانند آزادانه با او مسائل احساسی و روحی-روانی خود را در میان بگذارند.مردها چطور انتخاب می کنند؟
آشکار است که نقش زنان در جامعه رشد کرده و مردها هم می بایست خود را این تغییر وفق دهند. مطمئناً، برخی از محرکات قدیم—مثل کشش و جذب به زیبایی—هنوز هم در انتخاب های آنان تاثیر می گذارد. اما امروز، مردانی راحت تر هستند که همسرانشان شغلی برای خود داشته باشند و همینطور توقع داشته باشند که شوهرشان در کارهای خانه به آنها کمک کند. و با هرچه برابر شدن نقش زن و مرد، آنچه مردها از زن زندگیشان می خواهند به آنچه زنها از شوهرانشان توقع دارند شبیه شده است—یعنی محبوب و معشوقی که همه ی نیازهای احساسی و فکری آنها را برآورده کند. مردها هنوز هم به همان میزان سابق خواستار ازدواج هستند. درواقع، ۹۴ درصد از نوجوانان امریکایی در ذهن خود برنامه دارند که روزی ازدواج کنند و ۹۲ درصد از آنها به بچه دار شدن هم علاقه مندند. این آمار از سال ۱۹۷۷ حتی از میزان دخترهایی که برای ازدواج برنامه ریزی می کنند هم بالا زده است (درواقع ۶۹ درصد از همه ی افراد بزرگسال در امریکا متاهل هستند و فقط ۸ درصد از آنها طلاق گرفته اند). اما این روزها مردها دیرتر ازدواج می کنند. امروزه سن متوسط ازدواج برای آقایان ۲۷ است درحالیکه در سال ۱۹۶۰، ۲۳ بوده است. اما چرا؟ دکتر دیوید پوپنو روانشناس و مدیر پروژه ی ازدواج ملی در دانشگاه راجرز نیو جرسی، یکی از دلایل آن را وجود سکس و رابطه ی جنسی قبل از ازدواج در جوامع غربی می داند. اما وقتی نوبت به انتخاب همسر می رسد، مردهای جوان بسیار با احتیاط عمل می کنند. دکتر پوپنو توضیح می دهد، “خیلی از این جوانان والدینی دارند که از هم طلاق گرفته اند یا دوستانی دارند که پدر و مادرشان از هم جدا شده است. به همین خاطر دوست ندارند این تجربه دوباره تکرار شود.”
فراتر از این، مردها امروزی در مقایسه با پدرانشان به دنبال نوع متفاوتی از زن ها هستند. و دیگر آن زمان که مردها فقط نان آور خانه بودند و وظیفه ی زنها خانه داری و بچه داری بود به سر آمده است.
وقتی در سال ۱۹۳۹ از مردها سؤال شد که آیا قبول می کنند همسرانشان با حقوقی معادل ۵۰ دلار در هفته (که آن زمان درآمد خوبی به شمار می رفت) به کار مشغول شوند، پاسخ ۶۳ درصد از آنها منفی بود.
حتی در سال ۱۹۷۷ هم تقریباً %۷۰ از مردها احساس می کردند که برای زنانشان بهتر است در خانه بمانند. اما پروژه ی تحقیقاتی ازدواج ملی در سال ۲۰۰۱ تغییر شگرفی در این اعتقادات را نشان داد: %۴۲ از مردان مجرد ۲۰ تا ۲۴ ساله اظهار داشتن که برای آنها داشتن همسری که خود شغل و درآمد دارد بسیار بهتر از زنی است که فقط به کارهای خانه داری مشغول است.
و در سال ۲۰۰۲، ۵۵ درصد از مردان ادعا کردند که از نظر آنها کار کردن خانمشان در خارج از منزل حتی باوجود بچه عاری از اشکال است.
این روزها مردها نه تنها خوشحال می شوند که همسرشان هم بتواند در درآمد زایی با آنها شریک باشد بلکه اینکه همسرشان بتواند درآمدی به اندازه آنها یا حتی بیشتر داشته باشد، را تحسین میکنند. براساس تحقیقات انجام گرفته تعداد زوج هایی که در آن درآمد زن بیشتر از شوهر بوده از ۱۶ درصد در سال ۱۹۸۱ به ۲۳ درصد در سال ۱۹۹۶ افزایش داشته است. سامان می گوید، “این روزها اگر همسرمان بتواند به اندازه ما یا بیشتر درآمد داشته باشد، دیگر به حس مردانگی ما لطمه ای نمی زند.” (البته تحقیقات نشان میدهد که مسائل مالی زنان را هم نگران نمی کند و تقریباً ۸۰ درصد از زنان بین ۲۰ تا ۲۹ سال تصور می کنند شوهرشان بهتر است درک و فهم بالا داشته باشد تا وضعیت مالی عالی).
در عین حال، مردها دیگر چندان گرفتار طلسم کار نیستند و برای تکمیل خوشبختی خود به دنبال زندگی خانوادگی هستند.
طبق تحقیقات انجام گرفته در سال ۱۹۹۷ در نیویورک، ۷۰ درصد از مردان متاهل درمورد میزان ساعاتی که در محل کار میگذرانند و میزان ساعاتی که با خانواده سپری میکنند، در کشمکش هستند. پدر بودن این روزها مفهوم تازه ای پیدا کرده است. ۹۳ درصد از پدرای که بچه های مدرسه ای دارند حداقل هفته ای یکبار فرزندانشان را بغل میکنند (که در مقایسه با دهه ی قبل این آمار ۹۰ درصد افزایش داشته است.) و با وجود اینکه مردان حداقل نیمی از کارهای خانه را با همسرشان شریک میشوند، نسبت به سال ۱۹۶۵ که فقط یک ششم کارهای خانه بر عهده ی مردان بود، پیشرفت زیادی صرت گرفته است. سامان می گوید، “چون این روزها هر دو طرف شغل دارند و سر کار می روند، مردها دیگر نمی توانند از بهانه ی “من نان آور خانه هستم” استفاده کنند. ما خودمان همه ی سعیمان این است که کارها را ۵۰-۵۰ تقسیم کنیم. خانمم آشپزی میکند و من ظرفها را میشویم و از این قبیل…”
یافتن همسر و همدم واقعی
بالاتر رفتن زمینه ی بازی در مورد کار و مراقبت از بچه ها، باعث شده است که مردها بیشتر به مسائل احساسی گرایش پیدا کنند.
در پروژه ی تحقیقاتی که در سال ۲۰۰۱ انجام گرفت، مشخص شد که ۹۴ درصد از مردان بین ۲۰ تا ۲۹ سال می خواهند با کسی ازدواج کنند که فراتر از هر چیز دیگر بتواند نیازهای احساسی آنها رابرآورده کند. دکتر پوپنو اعتقاد دارد، “مردها می گویند که به یک همراه و همدم روحی و روانی نیاز دارند—کسی که بتواند احساسات و آرزوهایشان را با آنها سهیم شود. آنها کسی را نمی خواهند که فقط بتواند کهنه ی بچه عوض کند یا ظرف ها را بشوید. آنها یک همدم و محبوب واقعی میخواهند.”
در واقع تعداد مردانیکه این روزها به دنبال یک همسر واقعی هستند به اندازه خانم ها شده است. دکتر نِیل کلارک وارن، روانشناس بالینی که بر روی هزاران زوج تحقیق و بررسی انجام داده است می گوید، “فکر نمیکنم این چیزی باشد که مردها به اجبار به آن رسیده باشند. به نظر من به این دلیل است که مردها هم مثل زنان به دنبال مفهوم بیشتری از زندگی هستند.”
دکتر پوپنو نگران این است که مردهای امروزی برای پیدا کردن همسری که بتواند به طور کامل نیازهای عاطفی و احساسی آنها را برآورده کند، فشار زیادی به خود می آورند. در تحقیقی که سال گذشته بر روی ۶۰ مرد مجرد در ۲۰ تا ۴۰ سالگی انجام گرفت، دلایل این مردان برای ازدواج نکردن و مجرد ماندن مشخص شد—ترس از تسالم و سازش، خطرات مالی طلاق، میل به ادامه ی لذات زندگی مجردی—اما خیلی از آنها هم ادعا کردند که هنوز نتوانسته اند زوج مناسب خود را پیدا کنند و درصدد یافتن آن هستند.
دکتر پوپنو اعتقاد دارد که مردها خیلی توقعشان را بالا نگه داشته اند. و در مقایسه با آشپزی و تمیزکاری، نیازهای روحی-روانی پیچ و خم بیشتری دارد.
زیبایی در مقابل هوش
هیچ شکی نیست که مردها هنوز هم به دنبال صورت زیبا هستند. در تحقیقی که سال ۱۹۹۹ انجام گرفت مشخص شد که ۴۳ درصد از مردها قبول کرده اند که قبل از هر چیز به خاطر مسائل ظاهری مجذوب زنان میشوند، و ۳۵ درصد از آنها نیز ادعا کردند که به دنبال زنان باهوش هستند. (اما در تحقیق مشابهی که روی زنان انجام گرفت مشخص شد که فقط ۲۴ درصد از آنها به دنبال ظواهر هستند و برای ۶۰ درصدشان هوش و ذکاوت طرفشان حرف اول را می زند.)
زیبایی حتی پول را هم جذب خود می کند. وقتی در تحقیقی از مردان سؤال شد که آیا دوست دارند با زنی زیبا اما فقیر ازدواج کنند یا زن زشت اما ثروتمند، ۵۵ درصد از آنها مورد اول و فقط ۲۳ درصد از آنها مورد دوم را انتخاب کردند. (اما وقتی همین سؤال از زنان پرسیده شد، مشخص شد که ۲۸ درصد از آنها زیبایی را به ثروت ترجیح می دهند و ۳۷ درصد اعتقاد داشتند ثروت مهمتر از زیبایی ظاهری است).
محققان اعتقاد دارند که مردها به خاطر دلایل بیولوژیکی طالب زیبایی هستند. و مردها حتی وقتی پا به سن میگذارند هم به دنبال زنانی جوانتر و زیباتر از خودشان هستند. پروفسور جان مارشال تونسند در این زمینه میگوید، “میدانم شاید خانم ها دوست نداشته باشند این را بشنوند، اما در جوامع غربی یک مرد—حتی مردهای تک همسری—وقتی یک زن زیبا و جذاب را میبیند، به با آن زن فکر میکند!”
در واقع، طبق تحقیقی که در سال ۲۰۱ در دانشگاه ورمونت انجام گرفت، اینطور دریافت شد که ۹۸ درصد از مردان متاهل در آمریکا در مورد داشتن رابطه با کسی غیر از همسرشان رویاپردازی میکنند (درمقابل ۷۸ درصد از خانم ها که به کسی غیر از همسرشان فکر میکنند).
مغلوب وسوسه ها شدن هم مسئله ای دیگر است. در واقع، کمتر از ۵ درصد از مردها در جوامع غربی در یکسال، روابط خارج از ازدواج دارند (درمقایسه با آمار خانم ها که ۲ درصد است) و نزدیک به ۸۰ درصد از مردان طی دوران ازدواج به همسرانشان وفادار می مانند (درمقایسه با ۹۰ درصد خانم ها).
اما گرایش بیولوژیکی مردها به سمت زیبایی آنقدرها هم که فکر میکنیم در انتخاب آنها تاثیر نمی گذارد. مثلاً تاثیر زیبایی در انتخاب های مردان بسیار به سطح تحصیلات آنها مرتبط است؛ مردهایی که تحصیلات متوسطه دارند، ۲/۲۱ مرتبه بیشتر از آنها که تحصیلات دانشگاهی دارند به زیبایی اهمیت میدهند. رابرت گلاور، روانشناس، در این رابطه می گوید، ” اینکه کسی دوستتان بدارد مطمئناً مهمتر از زیبایی و قیافه ی اوست.”
در تحقیقی که در سال ۱۹۹۷ انجام گرفت مشخص شد که هر دو جنس، میزان کم تا متوسط از دانش زناشویی را در فرد مقابلشان ترجیح داده اند—که متخصصین عقیده دارند این نشانه ی ترس آنها از بی وفایی همسرانشان بوده است.
بیولوژی در مقابل واقعیت
مردهای امروزی معمولاً به روشی عمل میکنند که مخالف محرک های تکاملی است. دکتر نیل کلارک وارن، که یک بنگاه زوجیابی را هدایت می کند، خاطرنشان می کند که بسیاری از مراجعین مرد او به دنبال زنانی هم سن خودشان هستند.
بعلاوه، او به تجربه دریافته است که مردها، برخلاف امر بیولوژیکی برای تولید مثل، زنانی را ترجیح می دهند که خود صاحب فرزند باشند. وارِن می گوید، “ما دریافته ایم که مردها هرچه سنشان بالاتر می رود، میل و علاقه اش برای ناپدری شدن بیشتر می شود. واقعیت این است که وقتی سنتان بالای ۳۵ باشد، زنانی که برای ازدواج با شما مناسب باشند کسانی هستند که بچه دارند.”
و مسئله ی تجربه ای مطرح می شود که مردها با بالا رفتن سنشان به دست می آورند، و تاثیری که این تجربیان می تواند بر طرز تفکرشان داشته باشد. جان گاتمن محقق دانشگاه واشنگتن میگوید، “مردان جوان به دنبال زنان زیبا و جذاب هستند، اما مردهای میانسال به دنبال همسری مهربانند.”
مورگان کِنِی ۵۸ ساله که مدیر موزه ای در چاپِل هیل در کارولینای شمالی است میگوید، بعد از دو ازدواج و چند رابطه که هیچکدام به ثمر ننشسته، او دریافته است که آنچه که او واقعاً آرزویش را داشته، همسری بوده که از نظر احساس صادق و عمیقاً روحانی باشد.
او بالاخره این خصوصیات را در همسر سومش پیدا می کند که زنی ۴۴ ساله و دلال املاک است. این دو علایقی مشابه در هنر و عکاسی دارند اما به عقیده خودش آنچه واقعاً در آن مشترک اند، همراهی و وفاداریشان به همدیگر است.
خوشبختانه، مردهای امروزی به دنبال کسی هستند که در همه ی مسئولیت های ازدواج، از پول درآوردن گرفته تا بزرگ کردن بچه ها، با آنها شریک باشد. درست است که هنوز کمی در ابراز احساساتشان سرسخت هستند اما به دنبال کسی هستند که بتوانند آزادانه با او مسائل احساسی و روحی-روانی خود را در میان بگذارند.
روزنامه «الاتحاد»، چاپ امارات متحده عربی در اقدامی کمسابقه، ستونی را به فضایل علی بن ابیطالب ـ علیهالسلام ـ اختصاص داده و مینویسد: علی بن ابیطالب دارای ده صفت است که کسی تا کنون به آنها دست نیافته و ویژه امیرالمؤمنین است.
علی ـ علیهالسلام ـ در «لیلةالمبیت» به جای نبی اسلام در بستر وی خوابید تا جان رسولالله را نجات دهد.
وی در جنگ احزاب، «عمرو عبدود» را به قتل رساند و با این کار خود اسلام را نجات داد. او امر تجهیز و کفن و خاکسپاری رسول خدا را متکفل شد و این موهبت را تا قیامت برای خود به ثبت رساند.
این روزنامه میافزاید: این ده صفت به شرح زیر است:
نخست: پیامبر در جنگها پرچم اسلام را به دست علی (ع) میسپرد و این به معنای اعتماد رسول خدا به علی بن ابیطالب است.
دوم: پیامبر علی (ع) را مأمور تلاوت سوره توبه بر مشرکان کرد و فرمودند: کسی را به سوی دشمنان فرستادم که از من است و من از اویم.
سوم: پیامبر شهادت داده که علی (ع) در دنیا و آخرت همراه اوست.
چهارم: علی (ع) نخستین از مردان است که به نبی اسلام ایمان آورد.
پنجم: پیامبر به او فرمودند: ای علی (ع) مقام تو نسبت به من مانند مقام هارون است نسبت به موسی، به جز این که پس از من پیامبری برانگیخته نخواهد شد.
ششم: علی (ع) برای مناظره با مشرکان پیراهن رسول خدا را میپوشید و همانند پیامبر با کافران گفتوگو میکرد.
هفتم: در هنگام دستور الهی مبنی بر بستن دربهای منازلی که به مسجد النبی باز میشد، رسول اکرم همه درها را بست، جز خانه علی بن ابیطالب.
هشتم: پیامبر فرمودند: من کنت مولاه فهذا علی مولاه؛ هر که من مولای اویم این علی مولای اوست.
نهم: خداوند رضایت خود را از اصحاب بیعت شجره اعلام کرد و علی (ع)، یکی از این افراد است.
دهم: بزرگترین شرف علی بن ابیطالب، همسری و همکفو بودن با سیدة النساءالعالمین، حضرت فاطمه زهرا، دختر رسول الله است.
گفتنی است، علاوه بر رسانههای چاپ شده در منطقه، روزنامههای عربی چاپ لندن نظیر الحیات نیز ستونهایی را به اخبار و روایات ویژه ماه رمضان اختصاص دادهاند که تا کنون این کار سابقه نداشته است.
لوطی های محله دور حاجی مومنی را گرفته گفتند می خواهیم امشب خونه تو بیاییم ومرتب برایش مزاحمت ایجاد میکردند ناچار شد به مرحوم مجلسی پناه برد مجلسی گفت :بگو بیایند ، من هم می آیم .
مجلسی قبل از اینکه آنها بیایند وارد مجلس شد آنها که آمدند او را دیدند گفتند با وجود او نمیشود کاری کرد و فکر کردند حرفی بگویند که مجلسی قهر کرده و برود تا راحت باشند .
یکی گفت : آقا ! مگر راه و رسم ما لوطی ها چه عیبی دارد که شما به ما اعتراض می کنند ؟
مجلسی گفت : شما بگوئید چه خوبی دارید که از آن تعریف کنیم
گفتند : عیب زیاد داریم اما نمک شناسیم . اگر نمک کسی را خوردیم تا آخر عمر به او خیانت نمی کنیم .
مجلسی گفت : خیلی خوب است ولی این خصوصیت را در شما نمی بینم .
لوطی گفت : در این شهر از هر کس می خواهید پرس و جو کنید ما نمک هر کس را خوردیم به او بد نکردیم.
مجلسی گفت :من خودم گواهی میدهم که شما نمک به حرام هستید . با خدای خود چه می کنید ! ای نمک خورها و نمک دان شکن ها ! این همه نعمت خدا خوردید و این همه سرکشی کردید و از هوای نفس پیروی کردید . این کلمه در آنها اثر کرد و خجالت کشیده و سخنی نگفتند . وصبح اول وقت به منزل مجلسی رفته و در حضور او توبه کردند.
منبع : داستانهای پراکنده : ص ۱۴۳ – ۱۴۴ با دخل و تصرف
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!

دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

انسان های بزرگ همانند کوه اند که هر چه به آنها نزدیک می شوی بیشتر به بزرگی آنها پی می بری و انسان های پست همانند سرابند که هر چه به آنها بیشتر نزدیک می شوی بیشتر به پوچی آنها پی می بری.

![]()
شما حتما باید عضو فعال بسیج باشید. و می بایست بین تاریخ اعزام شما و ارتباط شما با بسیج خللی ایجاد نشده باشد.
یعنی باید لیست سوابقتان تا قبل از اعزام پر شده باشد. سپس بعد از اعزام به خدمت و برگشت از آموزشی به حوزه مقاومت مربوطه رفته با به همراه داشتن فتو برگ سبز اعزام به خدمتتان و یک نامه اشتغال به خدمت از جایی که در آن مشغولید البته امریه ها باید از پادگانی که معرفی شده اند برای حوزه بسیج نامه اشتغال به خدمت بیاورند(البته اگه پارتی داشته باشی نیاز به برگه اشتغال به خدمت نیست) و سربازان عادی از یگان خدمتیشان نامه ای را مبنی بر این که آقای .... هم اکنون سرباز ماست را دریافت نموده سپس فتو برگ سبزتان را هم به تایید محل خدمت خود رسانده سپس به حوزه بسیج بروید. تا مدارکتان را برای کسری خدمت به ناحیه ببرند.
تمام.
شاید یک روال ساده بنظر برسد و لی اگه ندونی کلی الاف می شی مثل من.

و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک،گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .
روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .
رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند . خود را تغییر دهیم نه جهان را ...
اگر مثل گاو گنده باشی، میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی، بارت می کنند، اگر مثل اسب دونده باشی، سوارت می شوند.... فقط از فهمیدن تو می ترسند
من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند .
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق . آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد .
«کلاس پنجم(دبیرستان) که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

جنگل آتش گرفته بود . تمام حیوانات به گونه ای سعی در فرار از بلا و مصیبت داشتند . در این میان تنها مرغ مگس خوار کوچک بارها و بارها بر فراز آتش رفته و قطره آبی که در نوک خود حمل می کرد بر روی آتش می انداخت . حیوانات در حالی که به اومی خندیدند می گفتند : او چه هدفی دارد ؟ مرغ مگس خوار در جواب گفت من اکنون آنچه را می توانم انجام می دهم.
![]()
یک دانشمند آزمایش جالبی انجام داد. اون یک آکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
تو یه قسمت ماهی بزرگتر را انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر. ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگتر بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد...
اون برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد.
بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف آکواریم و خوردن ماهی کوچیکه غیر ممکنه.
دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگه را باز کرد... اما ماهی بزرگ هرگز به سمت ماهی کوچک حمله نکرد.
می دانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دگیه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود.
یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود...
باورش به محدودیت...
باورش به وجود دیوار....
باورش به ناتوانی....
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
گویند مردی زنی زیبا داشت. ملایی زن او را می بیند و بسیار از او خوشش می آید. یک روز که آن مرد با ملا به بیرون رفته بود مرد برای ادرار به کناری می رود ملا او را می بیند و می گوید زنت بر تو حرام شد چون به سمت قبله ادرار کردی آن مرد را مجبور می کند که زنش را طلاق دهد مرد به ناچار زنش را طلاق می دهد پس از مدتی می بیند که آن ملا، زنش را به عقد خود در آورده. و می فهمد چه کلاه بزرگی بر سرش رفته.
روزی با ملا به بیرون می رود موقعی که ملا برای ادرار به کناری می رود موقع ادرار به ملا می گوید رو به قبله ادرار کردی و زنت بر تو حرام شد.
ملا می گوید درست است که رو به قبله بود اما سرش را کج کرده بودم!!!
دخترها مثل سیب های روی درخت هستند. بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشوند، بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا می کنند. سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل ازآنهاست درحالی که آنها فوق العاده اند. آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاید.
خورشید در میانه آسمان بود که سپاهیان نادرشاه افشار وارد دهلی شدند به پادشاه ایران زمین گفتند اجازه می دهید وارد قصر پادشاه هند محمد گورکانی شویم ؟
نادرشاه گفت اینجا نیامده ایم پی تخت و تاخ ، بگردید و مزدوران اشرف افغان را بیابید .
هشتصد مزدور اشرف ، که بیست سال ایران را ویران ساخته بودند را گرفتند . نادر رو به آنها کرد و گفت : چگونه بیست سال در ایران خون ریختید و به ناموس کسی رحم نکردید ؟ ! آیا فکر نمی کردید روزی به این درد گرفتار آیید ؟
مزدوری گفت می پنداشتیم همه مردان ایران ، شاه سلطان حسین هستند و ما همواره با مشتی ترسوی صفوی روبروییم.
از میان سپاه ایران فریادی برخواست که ما همه نادریم ! و مردان سپاه بارها این سخن را از ته حنجره فریاد کشیدند . " ما همه نادریم "
و به سخن ارد بزرگ : کشوری که دارای پیشوایی بی باک است همه مردمش قهرمان و دلیر می شوند .
اگر خوب گوش هایمان را تیز کنیم فریاد های سربازان ایران را باز هم می شنویم " ما همه نادریم "
در کارخانه ای در یک منطقه تاسیساتی، هنگامی که زنگ نهار به صدا درمی آمد، همه کارگرها در کنار هم می نشستند و نهار می خوردند.
یکی از کارگرها همواره با یکنواختی تعجب آوری بسته نهارش را باز می کرد و شروع به اعتراض می کرد :
- لعنت بر شیطان امیدوارم که ساندویچ کالباس نباشد. من از کالباس متنفرم...!!!
او عادت داشت هر روز بدون استثناء از ساندویچ کالباس شکایت کند و این کار را
همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد!
هفته ها گذشت... کم کم سایر کارگرها از رفتار او به ستوه آمدند!
سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت:
- لعنت بر شیطان! اگر تا این اندازه از ساندویچ کالباس متنفری، چرا به همسرت نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟!
- منظورت از همسرت چیست؟ من که متاهل نیستم! من خودم ساندویچ هایم را درست می کنم !!!
نتیجه: در حالی از زندگی خود می نالیم و هرروز، مدام از سختی ها و رنج های زندگی شکایت می کنیم که تمام شرایط حاکم بر زندگیمان حاصل اعمال، تفکرات و تصمیمات خود ماست!
این قانون الهی است که هیچ کس غیر از ما نباید و نمی تواند برای ما تعیین تکلیف کند.
ما خود، ساندویچ های زندگیمان را درست می کنیم !
اگر از کیفیت آن ناراضی هستید به جای مقصر شمردن سرنوشتتان، تصمیم قاطع بگیرید و آن را آن طور که می خواهید بسازید و از آن لذت ببرید.
چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست
منبع: http://www.freedairy.persianblog.ir/
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
روزی پادشاهی بود در یک کشور ثروتمند و بزرگ اما پادشاه خوشحال نبود. روزی که از آشپزخانه دربار می گذشت دید که آشپز خوشحال و خندان است از او در مورد علت شادیش پرسید او گفت: چرا خوشحال نباشم خانه دارم زنی خوب دارم و از فرزندانم هم راضی ام چرا خوشحال نباشم .
پادشاه موضوع را به وزیر گفت و علت را از او جویا شد. وزیر گفت چون او وارد گروه 99 نشده است.
پادشاه به وزیر گفت گروه 99 چیست؟ گفت گروه 99 سکه. پس قرار شد که 99 سکه در کیسه ای در کنار خانه آشپز بگذارند. آشپز کیسه را برداشت و با دیدن سکه ها خوشحال شده آنرا شمرد 99 تا بود دوباره شمرد باز هم 99 سکه خیلی ناراحت شد سروصدا براه انداخت تا آن سکه دیگر را پیدا کند ولی خبری نبود.
از فردا تصمیم گرفت تا بیشتر کارکند تا آن سکه باقیمانده را بدست آورد شب ها تا دیر وقت کار می کرد و خسته به خانه می آمد و صبح بخاطر اینکه دیر از خواب بیدار شده بود با همه دعوا می کرد.
وزیر به پادشاه گفت: آری حال او هم وارد گروه 99 شده. افرادی که پول به اندازه کافی دارند اما بخاطر حرص و طمع به خود و زندگیشان سخت می گیرند.
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید.. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند:
- یک پیرزن که در حال مرگ است.
- یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است.
- یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.
شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟
دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!
قاعدتاً این آزمون نمیتواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد..
شما باید پزشک را سوار کنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید..
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد.
او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشک میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رو...
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید."
صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی ؟"
کارمند تازه وارد گفت: "نه"
صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق"
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت:«و تو میدانی با کی حرف میزنی بیچاره."
مدیر اجرایی گفت: "نه"
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .
مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم
یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!
از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟
مکزیکى: مدت خیلى کمى!
آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانوادهام کافیه!
آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟
مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچههام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده مىچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى!
آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى!
مکزیکى: خب! بعدش چى؟
آمریکایى: بجاى اینکه ماهىهارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترىها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى.... بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى.... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى...
مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟
آمریکایى: پانزده تا بیست سال!
مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟
آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى !
مکزیکى : خب بعدش چى؟
اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره!
میلیونها دلار؟؟؟
آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات
بازى کنى با زنت خوش باشى
روزی شخصی برای آنکه آبدارچی مایکروسافت شود. به آن شرکت رفت به او گفتند: خوب برای نمونه اینجا رو تمیز کن آن شخص آنجا را تمیز کرد. مسئول مایروسافت هم گفت: خوبه شما استخدامید. از فردا می تونید بیاید سرکار خوب حالا آدرس ایمیلتون رو بدهید تا فرم های مربوطه رو براتون بفرستیم آنشخص گفت آخه من که تو خونه کامپیوتر ندارم در نتیجه ایمیل هم ندارم. مسئول مایکروسافت گفت: خوب کسی که ایمیل نداره یعنی وجود خارجی نداره و کسی که وجود خارجی نداره در نتیجه نیازی هم به شغل نداره متاسفم.
آن شخص با پول هایی که داشت رفت و گوجه فرنگی خرید. و آن ها را به در خانه ها برد و به دو برابر قیمت فروخت. سپس با آن پول گوجه فرنگی بیشتری خرید. و توانست آنها را هم بفروشد. کم کم برای خودش یک گاری گرفت. و کارش را رونق داد تا آنکه به بزرگترین خرده فروش آمریکا تبدیل شد.
کم کم تصمیم گرفت اوضاعش را سروسامان دهد. رفت به شرکت بیمه و تقاضای بیمه عمر کرد. کارمند بیمه به او گفت خوب شما آدرس ایمیلتون رو به من بدید تا فرم ها را برتون بفرستم. آن شخص گفت من ایمیل ندارم. کارمند بیمه گفت خوب می دونید اگه شما ایمیل می داشتید الان کجا بودید.
آن شخص گفت: آره آبدارچی مایکروسافت بودم.
باید پلیدی را از درون از بین برد و کسانی که آنرا از بیرون از بین می برند توفیق چندانی نمی یابند و وسوسه زودتر به سراغشان می آید و او را دروضعیتی اسفبار تر قرار می دهدو بهترین راهنما در اینجا خداست ابتدا فکر پلیدی در نظر می گذرد و سپس نقش آن روشن می شود آنگاه لذت و اشتیاق به پلیدی و عاقبت رضایت به آن پس اگر آنرا از آغاز نرانیم آرام آرام برما مسلط می شود
اگر همسرتان به شما غر می زند کافی است این فرمول را که به تازگی توسط یک پروفسور آلمانی کشف شده است در مورد او به کار ببرید تا آنگاه پس از مدتی واقعا نه تنها از شر غر زدن همسرتان خلاص شوید بلکه احساس کنید بهترین خانواده جهان را دارید
دکتر هانس ورنر بیرهف از واحد روانشناسی دانشگاه بوخوم به تازگی کشف کرده است که اگر در قبال هر غر زدن و انتقاد همسر پنج بار از او تعریف کنید با تاثیرات شگفت انگیزی مواجه خواهید شد و ان اینکه به تدریج نه تنها از انتقاد کردن و غر زدن وی کاسته می شود بلکه احساس خوشایندی به او دست می دهد که نتیجه آن یک زندگی کاملا خوب و بدون درگیریهای معمول است
وی معتقد است احساس خوشحالی در زندگی سبب می شود تا احساس خوشبختی نیز از در فرا رسد و لازمه اینکگه زن و مرد در زندگی احساس خوشحالی کنند این است که احساس خوبی از خود داشته باشند
او به کمک یکی از همکارانش الک روهمن کتابی در این باره نوشته و به ازار عرضه کرده است و در ان پاره ای از مشکلات دیگر زوج ها را مورد بربرسی قرار داده است
1) جمعی بهر کم خردانی چند، مالی نهاده بودند که هر کس سقراط را ناسزایی گوید آن مال بستاند و از قضا کم خردی چنان کرد که گفته بودندش، سقراط بردباری کرد و پاسخ نگفت کم خرد شرمنده شد، سقراط وی را گفت بخشیدمت، اگر در ناسزا گفتن به من سود دیگریت نیز هست مگذار که شرم مانع آن شود.
۲) جوانی از مردم اسپارته یونان از کوتاهی شمشیرش نزد مادر شکایت کرد، مادر گفت از صف گامی پیش نه.
۳) شخصی گفته است وارد شدم به بعضی اکابر طریقت، دیدم که می نویسد گفتم این قدر می نویسی پس چه وقت عمل می کنی؟ پاسخ داد آیا این نوشتن عمل نیست؟ ساکت شدم و ندانستم چه جواب دهم
۴) مردی به ابن سیرین گفت دیشب خواب دیدم که قلا ده ای از جواهر به گردن سگی بستم ابن سیرین گفت (تو هم مثل حسینی) حکمت به کسی گفته ای که اهل آن نبوده است
۵) نمایندگان کنگره در ایالا ت متحده به شدت متعجب شدند هنگامی که در سال ۱۹۷۷ دریافتند که در هنرستان موسیقی پنتاگون ۱۵ ماه طول می کشد تا یک رهبر ارکستر تربیت شود در حالی که یک خلبان جت فقط ۳ ماه طول می کشد تا دوره اش را بگذراند.
۶) دو جوان دختر نوموس حکیم را خواستگاری کردند یکی غنی بود و دیگری فقیر، حکیم دخترش را به جوان فقیر داد اسکندر پرسید چرا دخترت را به فقیر دادی؟ حکیم گفت غنی احمق بود برای حفظ مال خود ادبی (خردی) نداشت ولی فقیر ادیب (عاقل) بود لذا به او امید غنا می رفت
۷) شخصی از حاتم طایی ده درم شکر خواست حاتم امر کرد ده تنگ شکر به وی بدهند زنی حاضر بود از باب شاه می بخشد شاه قلی نمی بخشد بر این کار حاتم را سرزنش کرد حاتم گفت سوال ما و عطای او هر دو در خور همت بود(از کوزه همان...)

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. ... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. آنها را از زیر یوغ اسارت خارج ساختم، به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. ... من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارند. خدای بزرگ از کردار من خشنود شد ... او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم ... من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمین خود برگرداندم و خانه¬های ویران آنان را آباد کردم، باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار باشند ... من برای همه مردم جامعهای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سَمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است
کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد
روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود اشراف زاده گفت: میخواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی کشاورز اسکاتلندی جواب داد: من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگیرم در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد اشرافزاده پرسید: پسر شماست؟
کشاورز با افتخار جواب داد: بله
با هم معامله میکنیم اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد
پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الریه مبتلا شد،
و آن چیزی که نجاتش داد پنسیلین بود
بوقلمونی، گاوی بدید و بگفت:در آرزوی پروازم اما چگونه ، ندانم
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز کنی
بوقلمون خورد و بر شاخی نشست
تیراندازی ماهر، بوقلمون بر درخت بدید،
تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود
▪ نتیجه اخلاقی
با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیک در بالا نمانی
«موفق ترین مردم در هر جامعه آن هایی هستند که هنگام تصمیم گیری دورترین زمان را در نظر می گیرند.» 
این مطلب از یک تحقیق انجام شده در زمینه «حرکت رو به رشد اقتصادی» در آمریکا توسط دکتر ادوارد بان فیلد از دانشگاه هاروارد، در اواخر سال های دهه ۱۹۵۰ و اوایل دهه ۱۹۶۰، به دست آمد. وی پس از تحقیق در مورد بسیاری از عوامل موفقیت های مالی افراد در طول زندگیشان، به این نتیجه رسید که یکی از این عوامل نسبت به بقیه دارای اولویت است، او این عامل را «دید بلندمدت» نامید.
ادوارد بان فیلد به این نتیجه رسید که هر چه شخص از نظر اجتماعی بالاتر باشد، دید زمانی او بلندمدت تر است. برای مثال، افرادی که در بالاترین سطوح اجتماعی و اقتصادی قرار دارند، تصمیماتی می گیرند که ثمره آن ها تا سال ها و گاه حتی تا آخر عمرشان به دست نمی آید، در واقع آن ها درخت هایی را می کارند که هرگز در زیر سایه آن ها نمی نشینند. یک مثال بارز از این نوع اشخاص، کسانی هستند که سال ها از زندگیشان را درس می خوانند و در بیمارستان کار می کنند تا پزشک شوند. چنین افرادی زمان بسیار طولانی را صرف پایه گذاری آینده حرفه ای شان می کنند. بخشی از احترام ما به پزشکان که آن ها را از محترم ترین افراد می دانیم به همین دلیل است. ما از آن ها به خاطر زحماتی که در راه تحصیل حرفه ای بسیار حیاتی و مهم برای اجتماع متحمل شده اند تقدیر می کنیم چرا که می دانیم دید آن ها چقدر طولانی مدت بوده است.
افرادی که دید بلندمدت دارند، حاضر به تحمل مشقات زیادی قبل از رسیدن به موفقیت هستند. آن ها نتیجه انتخاب ها و تصمیماتشان را برحسب این که در پنج، ۱۰، ۱۵، یا حتی ۲۰ سال آینده در چه موقعیتی خواهند بود در نظر می گیرند.
کسانی که در پایین ترین سطوح اجتماعی قرار دارند از کوتاه ترین دید زمانی برخوردارند. آن ها معمولاً روی مواردی که بازده سریع دارند تمرکز کرده و چنان عمل می کنند که عواقب منفی آن در بلندمدت تقریباً حتمی است. در پایین ترین سطوح معتادان و الکلی ها را می بینند، تمرکز آن ها روی تزریق یا لیوان بعدی است. دید زمانی آن ها اغلب کم تر از یک ساعت است.
از همان روزی که در مورد نتایج بلندمدت عملکردتان فکر کنید از نردبان سطوح اجتماعی و اقتصادی بالا خواهید رفت. به محض آن که بلندمدت فکر کنید و زندگی خود و اولویت آن را با در نظر گرفتن هدف ها و آرزوهای آینده تان تنظیم کنید، کیفیت تصمیمات زندگی و کسب و کار شما بهبود می یابد و بلافاصله در شرایط بهتری قرار می گیرید.
● نتیجه اول: پاداش همراه با تاخیر کلید موفقیت مالی است
نقطه شروع برای داشتن دید بلندمدت کنترل و تسلط بر نفس، چشم پوشی از لذت های فوری و فداکردن بعضی منافع کوتاه مدت برای رسیدن به پاداش های بلندمدت است. این نوع دیدگاه برای کسب هر نوع موفقیت مالی ضروری است.
● نتیجه دوم: انضباط مهم ترین ویژگی فردی برای کسب موفقیت های بلندمدت است
سال ها قبل، آلبرت هوبارد انضباط را چنین تعریف کرد: «توانایی مجبور کردن خود به انجام کاری که باید انجام دهید، در زمانی که باید انجام دهید، چه بخواهید و چه نخواهید.»
هربرت گری، مدت ۱۱ سال در مورد «عوامل مشترک موفقیت» تحقیق کرد. او هزاران فرد موفق را تحت مطالعه قرار داد و به این نتیجه رسید که «انسان های موفق مرتب کارهایی را انجام می دهند که افراد غیرموفق علاقه ای به انجام آن ها ندارند.»
اما این کارهایی که افراد ناموفق مایل به انجام آن ها نیستند کدامند؟ در حقیقت آن ها درست همان هایی هستند که افراد موفق هم به آن ها بی علاقه اند، کارهایی مانند زودتر بیدار شدن، سخت تر کار کردن و دیرتر خوابیدن، ولی افراد موفق به هر حال آن ها را انجام می دهند. اما چرا این کار را می کنند؟ چون آن ها بیش تر نتایج مطلوب را مدنظر می گیرند ولی افراد ناموفق به روش های مطلوب توجه می کنند.
افراد ناموفق فعالیت های تنش زدا را ترجیح می دهند، در حالی که افراد موفق فعالیت هایی را دنبال می کنند که در جهت رسیدن به هدف باشد. نشانه یک انسان موفق، انجام تلاش های لازم و ادامه آن تا نتیجه گیری نهایی است.
● نتیجه سوم: ایثار در کوتاه مدت هزینه امنیت در بلندمدت است
اگر در برابر وسوسه انجام کارهای آسان و خوشایند مقاومت کنید و در عوض خودتان را مقید به انجام کارهایی کنید که سخت و ضروری هستند، خصوصیتی را در خود پرورش می دهید که عملا زندگی بهتری را در آینده برای شما ضمانت می کند.
اگر مرتب به جای این که زمان و پولتان را صرف کارهای بیهوده ای مثل صحبت های بی ثمر و یا تماشای تلویزیون کنید، آن ها را در راه رشد و پرورش خودتان سرمایه گذاری کنید، آینده ای درخشان در انتظارتان خواهد بود.
مدیرانی که با سخت کوشی سعی می کنند تا سازمانشان بهترین شرایط ممکن را داشته باشد، دید بلندمدت دارند. تصمیمات آن ها آینده بلندمدت شرکتشان را تحت تاثیر قرار می دهد.
● سخن آخر
در هر حوزه ای از زندگیتان دید بلندمدت داشته باشید، به خصوص در زمینه مالی و نیز در حوزه اقتصادی موقعیت شغلی تان. ببینید طی پنج سال آینده می خواهید در چه موقعیتی باشید و از همین امروز در راه رسیدن به آن قدم بگذارید.
همچنین مشخص کنید هنگام بازنشستگی می خواهید چقدر دارایی داشته باشید و بعد میزان درآمد لازم را تعیین کنید. برای رسیدن به این دارایی برنامه ریزی و اقدامات لازم را از امروز آغاز کنید.
روزنامه سرمایه
روزی امام رضا(ع)غلامان خود را دیدکه مشغول کارند و ضمنا شخص غریبه ای نیز میان آنها مشغول کار بود. امام پرسید این کیست گفتند. که او را اجیر کرده ایم تا کمک مان بکند از آنها پرسید خوب مزد او چقدر است. گفتند: یک چیزی به او خواهیم داد تا راضی شود.
امام ناراحت شد وگفت:من مکررا دستور داده ام تا مزد کسی را مشخص نکرده اید او را به کار نگیرید. چون اگر بیشتر به او بدهید او خوشحال خواهد شد. ولی اگر به او همان قدر بدهید. او ناراحت نخواهد شد ولی اگر با او قرار نگذارید هر قدر هم که او بدهید باز هم او فکر نمی کند که به او محبت کرده اید و گمان می برد که به او کم داده اید.
روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را گرفتند و خدا هر بار با فرشتگان این گونه می گفت : می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگاه می دارد .
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از ان چه سنگینی سینه ی توست .
گنجشک گفت:لانه ی محقری داشتم . آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام : تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای مملکت تو را گرفته بود ؟
... و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند .
آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت : وچه بسیار بلاها به واسطه ی محبتم از تو دور کردم وتو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی .
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.های های گریه هایش ملکوت خدا را پرکرد ... .
بر گرفته از
http://fanavari-it.ir/index.php
زندگانی خصوصی رضاشاه به قدری نظم داشت که حتی آب خوردن و سیگار کشیدن وی از روی ساعت و دقیقه بود. مثلاً هر وقت به ساعت خود نگاه میکرد، پیشخدمت میفهمید که در این دقیقه گیلاس آبخوری یا فنجان مخصوص چای را باید بیاورد.
او چهار ساعت بعد از نصف شب بیدار شده و لباس پوشیده آماده میشد قبل از سلطنت به وسیله اسب یا درشکه و بعد از سلطنت (که قدری پیر و شکسته شده بود) سوار اتومبیل شده و هر روز به یکی از سربازخانهها و مؤسسات ارتش سرکشی میکرد و آخرین مؤسسهای را که بازدید مینمود دانشکده افسری بود.
بعضی از اوقات سرزده وارد طویلههای ارتش شده و با دستمال خود به پشت اسبها کشیده اگر خوب تیمار و شستشو نشده بودند مهترها را با دست خود شلاق میزد.
وقتی از بازبینیهای نظامی فراغت حاصل میکرد ساعت پنج و نیم بعد از نصف شب بود آن وقت سینی ناشتائی و یک منقل پر از آتش در جلو او حاضر و پس از صرف صبحانه همانطور با لباس ساعتی استراحت مینمود.
ساعت هفت صبح رئیس شهربانی را میپذیرفت و در همین ساعت بود که پایههای دیکتاتوری خود را قدری مستحکم تر مینمود.
گزارشهای جنایتکارانه در همین ساعت به عرض میرسید و اوامر سهمگین که احیاناً متضمن نابود ساختن عائلهها و افراد بیگناه بود در همین ساعت صادر میگردید.
من میگویم که منشاء آن اعمال خونین از همان گزارشها سرچشمه میگرفت دیگران میگویند که آن اعمال خود ناشی از (اوامری) بود که در همین ساعت صادر میگردید.
من میگویم گناهکار شهربانی بود مردم میگویند رضا شاه ـ ولی آینده نزدیک که تاریخ قضاوت عادلانه خود را آشکار خواهد ساخت گناهکار حقیقی به چنگ خواهد آمد.
ساعت هشت، آن ساعت شوم و سبعیت را پشت سر گذاشته، شاه در پشت میز خود قرار میگرفت در این ساعت رئیس ستادو سران لشگر بار مییافتند. در این ساعت یک سرباز خشک با زیردستان خود تماس یافته و هر روز یک دستور جدیدی برای تکمیل قدرت نظامی ایران صادر میشد…
ساعت نه یا هیئتوزرا و یا یکی دو نفر وزیر در دفتر شاه حضور مییافتند بیشتر از همه، وزیر دارائی و راه و پیشه و هنر و کشاورزی احضار و کمتر روزی میگذشت که یکی از این وزرا مورد عتاب و فحشکاری قرار نگیرند.
چه فرقی میکند… آن روز این وزراء کار نمیکردند و از شاه فحش میخوردند ولی امروز نیز کار نمیکنند و از ملت «جرائد» فحش تحویل میگیرند.
ساعت ده رئیس د فتر مخصوص شرفیاب و گزارشات و عریضههای واصله را به عرض میرسانید.
رئیسدفتر مخصوص نیز میدانست که از «یاسا» و قواعد مخصوصی که شاه برای جمیع امور وضع کرده است نباید تجاوز نماید.
او میدانست کدام یک از عریضههای واصله را باید تماماً به عرض رسانیده وکدام یک را به طور خلاصه گزارش داده و به مراجع مربوطه به امضاءخودش ارسال دارد.
بعضی از این مراسلات مایه خوشبختی یک خانواده شده و برخی از آنها دودمان یک عائله را به باد میداد ولی برای رئیس دفتر مخصوص تفاوتی نداشت او مثل یک ماشین بیروح وظیفه خود را با نهایت درستی و بینظری انجام میداد.
ساعت ۱۱ شاه به دفتر حسابداری املاک و اموال شخصی خود میرفت… وای به حال این دفتر اگر یک روز چکهائی به مبلغ کلان به عرض نرسانیده و در حساب مخصوص نمیگذاشت و وای به حال آن دفتر که اگر یک روزی کمتر از روز قبل چک تحویل میداد!
هیچ دفتر حسابداری بدین نظم و ترتیب و سادگی و کمخرجی در ایران وجود نداشت!
درآمد این دفتر کمتر از نصف مالیات ایران نبوده ولی عده اعضای آن تقریباً یک هزارم اعضا وزارت دارائی بود!
سرساعت دوازده که شاه به ساعت خود نگاه میکرد، سفره ناهار او که از هر فرد عادی سادهتر بود حاضر و شاه بلادرنگ در سر میز خود نشسته و تنها ناهار صرف کرده و پس از مختصر تفریح بعد از غذا و دو ساعت استراحت دوباره ساعت چهار بعد از ظهر در باغ قصر سلطنتی قدم زده و مشغول رتق و فتق امور کشور میگردید.
ساعت شش بعد از ظهر سه دست تخته نرد با سرلشکر نقدی بازی میکرد و به او متلک میگفت ساعت هشت شام میخورد و ساعت ۹ میخوابید.
در تمام دوره بیست ساله خداوندگاری رضاشاه زندگانی خصوصی وی بدون ذرهای تغییر و تبدیل بدین منوال گذشت.گویا از یگانه چیزی که این مرد تاریخی لذت میبرد کار و ثروت بود و بس.
کاش مهربانی پایانی نداشت. کاش این درد های غریب و این گناهان سرکش لحظه ای ما را رها می کردند. کاش شبنم محبت روی گل های باغچه باقی می ماند. کاش قطره ها لحظه ای حرف دریا را می فهمیدند.
این شعر زیبا مربوط به اشعار خانم راحله فضلی است. امیدوارم خوشتان آمده باشد.
گویند روزی ملا نصرالدین زیر درخت گردویی نشسته بود و روبرویش جالیزی بود. (بوته خربزه) با خودش اندیشید و گفت خدایا بوته به این کوچکی میوه به این بزرگی و درخت به این بزرگی و میوه ای به این کوچکی هنوز حرفش تمام نشده بود که گردویی افتاد و به سرش خورد گفت: خدایا این فضولی ها به ما نیامده اگر این خربزه بالا درخت بود معلوم نبود اکنون چه بلایی سرمنه بدبخت می آمد.
روزی شخص فقیری پیش پیامبر رفت. و از فقر خود ناله می کرد. پیامبر گفت برو و زن بگیر. آن فرد هم با خود گفت خوب زن گرفتن که مشکلی ندارد رفت و زن گرفت. هفته بعد دوباره پیش پیامبر آمد و گفت وضعم از سابق هم بدتر شده و آه در بساط ندارم. پیامبر (ص) به او گفت برو زن بگیر. آن فرد رفت و دوباره زن گرفت. هفته بعد پیش پیامبر (ص) آمد و گفت پیامبر وضعم بسیار خراب شده ودیگر نمی دانم چه کار کنم. . پیامبر (ص) دوباره به او گفت برو زن بگیر او هم قبول کرد و برای بار سوم رفت و زن گرفت. هفته بعد دوباره پیش پیامبر (ص) رفت و گفت از شدت گرسنه گی دارم نی میزنم. چه کار کنم . پیامبر (ص) به او گفت برو زن بگیر آن فرد برای بار چهارم رفت و زنی گرفت. بعد از مدتها دیگر از آن فرد خبری نشد. پیامبر (ص) از اصحابشان پرسیدن فلانی کجاست او را نمی بینم. آنها گفتند که وضعش بسیار خوب شده و دیگر وقت هیچ کاری ندارد. و چندین گله شتر دارد و مال و فرزندان بسیار دارد پیامبر از اصحابشان خواستند که او را بیاورند آن مرد آمد به او گفتند از اوضاعت بگو گفت: آن زن چهارمی را که گرفتم زن عاقلی بود پشم های لحاف مان را باز کرد و با کمک سه زن دیگر آن را به نخ تبدیل کرد و پشم بیشتر گرفت. آنقدر این کار را کرد که گوسفندی خریدیم و کمکم وضعمان رو به راه شد.
پادشاهی پارسایی را دید به او گفت: هیچت یاد ما آید. گفت بلی وقتی خدا را فراموش کنم.
حکیمان غذا را دیر دیر می خورند و عابدان تا قبل از سیر شدن و زاهدان بقدری که نیمه جان بمانند و جوانان تا زمانی که سفره را جمع کنند. و قلدران تا زمانی که جای نفس نماند، و بر سفره روزی کس دیگری
اسیر بند شکم را دوشب نگیرد خواب* شبی ز معده سنگی، شبی ز دل تنگی
ما به اروپا مهاجرت کرده بودیم. دخترم به سن 9 سالگی رسیده بود و می بایست حجابش را رعایت می کرد. برای همین یک جشن برای او گرفتم و به او یک رو سری هدیه دادم.
فردا با روسری به مدرسه رفت و قتی که برگشت بسیار نارحت بود می گفت: بچه ها روسری من را می کشیدند و می گفتند: که من کچل شده ام
دیگر نمی خواهم رو سری بپوشم
به او گفتم فردا وقتی به کلاس رفتی عکس حضرت مریم را به بچه ها نشان بده و بگو آیا او به من شبیه است یا به شما. روز بعد دخترم با خوشحالی پیش من آمد و گفت که موضوع را به بچه ها گفته است و بچه ها گفتند که او بیشتر به حضرت مریم شبیه است.
این موضوع باعث شد که بچه ها به من
احترام بیشتری بگذارند.
سریال امپراطور دریا رو که حتما دیده بودید دیدی که جانبوگو اون رئیس دزد های دریایی رو کشت و سرانجام حاکم شیلا شد. و دیدید با لطفی که به دزد هایی دریایی کرد. اونا رو به کار گرفت و سر آخر یکی از دزد های دریایی که با کمک جانگبو و بخشش تا فرماندهی ارتش امپراتوری رسید. و سر آخر جانگبو رو کشت. وهمه چیز نابود شد.
بعد از این همه زمینه سازی می خواهم براتون یک حکایت از گلستان سعدی بگویم:
گویند پادشاه توانست دزد ها را دستگیر کند. در میان دزد ها جوانی بود با اصرار وزیر که می گفت او هنوز جوان است و می توان با تعلیم و تربیت او را درست کرد پادشاه از کشتن او صرف نظر می کند.
می گویند وزیر استادانی گرفت تا او را تربیت کنند. یک روز آن جوان از نزد وزیر فرار می کند و به گروه دزدان می رود و جانشین پدرش می گردد. و به خانه وزیر حمله می کند و او و فرزندانش را می کشد. و در آخر اموال او را غارت می کند. وچنین گفتن بزرگان کشتن افعی و نگاهداشتن فرزندان آن از عقل بدور است.
این حکایت رو به خاطر دوست عزیزم مصطفی گرایلو نوشتم امیدوارم هر جا که هست موفق باشد.
روزی شیوانا عارف بزرگ به درب منزل یکی از مریدان جدیدش که از وضع مالی خوبی برخوردار بود رفت و سبدی بزرگ پر از لباس و خوردنی را مقابل او گذاشت و به او گفت:" در همسایگی تو، سر کوچه، زنی بیوه با چند بچه یتیم زندگی می کنند. آنها هر شب امیدوارند تا تو به عنوان ثروتمند محله کمکی به آنها بنمایی و دستشان را بگیری! چون شنیده اند که تازگی به جلسات درس شیوانا می آیی امیدوارتر شده اند. این سبد خوردنی و پوشیدنی را به اسم خودت و با دست خودت به آنها بده.مگذار تا در دهکده شایع شود که شاگردان شیوانا قبل و بعد از اینکه درس معرفت می آموزند فرقی نمی کنند."
مرید ثروتمند به محض شنیدن این جمله به خود آمد ، بلافاصله پابرهنه سبد را از روی زمین برداشت و در حالی که از شرم می گریست به سراغ زن بیوه و فرزندانش رفت. می گویند از آن روز به بعد مرید جدید دیگر به سراغ درس های استاد نیامد و وقت و ثروت خود را صرف کمک به دیگران نمود. تعدادی از شاگردان نزد شیوانا او را به خاطر عدم حضور در کلاس های استاد سرزنش کردند. اما شیوانا تبسمی کرد و گفت:" او دیگر نیازی به درس های شیوانا ندارد. در واقع شیوانا چیزی دیگری ندارد به او بگوید. او تمام راز کائنات را به یکباره درک کرد و اکنون ناشناختنی مستقیما و بدون واسطه شیوانا با دل او تماس می گیرد
روزی حاکمی پیش عارفی رفت. که از دنیا بریده بود و مشغول ریاضت و راز و نیاز بود. حاکم پیش او رفت و گفت شما بسیار همت کرده اید که از دنیا بریده اید. عارف به او گفت نه بلعکس شما بسیار همت کرده اید که از آخرت بریده اید که این دنیا فانی است و آن دنیا باقی.
چند وقت پیش در روزنامه خواندم که آقای الهام سخنگوی دولت گفته: بیشتر مخالفان آقای احمدی نژاد از مرتدان انقلابند. ایشان این واژه جدید را اینجور معنی کرده کسانی که زمانی همراه انقلاب بودند ولی اکنون با آن مخالفند. و تعدادشون هم کم نیست.
باید ابراز تاسف کرد که ما چرا آنقدر بد عمل کردیم که مردم از انقلاب رویگردان شده اند. و می بایست با درایت و هوشمندی بیشتری کار ها را انجام دهیم تا این افراد دوباره انقلابی شوند.
یادمه که استادم توی کلاس می گفت بچه ها نگاه کنید تقریبا اکثر کشور ها با ما دشمنند. با غرب که مشکل داریم. کشور های حوزه خلیج فارس هم که تحت نفوذ آمریکا هستند. از شرق و غرب هم که آمریکا همسایه ما شده و عراق و افغانستان رو گرفته از ناحیه شمالی هم با کشورهای حوزه دریای خزر مشکل داریم و بعضا تحت نفوذ غربند. روسیه هم که فقط به منافعش نگاه می کنه و سر قضیه نیروگاه بوشهر ما رو الاف کرده. با دولت لبنان سینیوره هم که مشکل داریم فقط یک سوریه می مونه اونم که یادتونه توی جنگ موشک هایی رو که ما خریده بودیم نذاشت بیاد ایران.
فقط تنها چیزی که داریم اتحاده که باید اونو حفظ کنیم. ما نباید با تقسم بندی های نادرست اقشار مردم را از خود برانیم. بلی .
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.
روزی پسر بچه ای نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و گفت:" مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید."
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
شیوانا تبسمی کرد و گفت:" اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
قاضی مَرْو وقتی خواست دخترش را شوهر دهد، با یکی از همسایگانش که زرتشتی بود مشورت کرد.او گفت:«تعجب انگیز است، مردم پیرو رأی تو هستند و تو از من نظر می خواهی! قاضی با اصرار گفت:«باید نظرت را بگویی.»مرد زرتشتی گفت:«نظر شخصّ اول کشور ایران که کسرا باشد در مقام ازدواج دختر، به مال و ثروت داماد است.و نظر شخص اوّل کشور روم که قیصر باشد به زیبایی و جمال اوست و نظر شخص اول اسلام که حضرت محمّد باشد، توجه به دین و ایمان داماد است.حال تو خود نگاه کن و ببین از کدام پیروی می کنی، پس به روش او عمل کن.»
به نقل ازhttp://www.persia1400.com
شیوانا بزرگ مرد عرفان با شاگردانش از راهی می گذشتند. تازه عروس و دامادی را دیدند که سوار بر کالسکه از آنجا می گذشت داماد بسیار زیبا و عروس زشت بود. شاگردان با تعجب این صحنه را دیدند. و از شیوانا خواستنئ که علت این را به آنها بگوید. شیوانا گفت: انتخاب همسر بر اساس زیبایی نیست بلکه بر اساس جذابیت می باشد. و اگر می خواست تنها بر اساس زیبایی می بود می بایست نصفی از دختران بی شوهر می ماندند.
حکایت زیبایی در مورد شیوانا بود. جالب اینکه من داشتم تلویزیون نگاه می کردم. یکی از روحانی ها رو نشون می داد که در مورد ازدواج و همسر یابی صحبت می کرد. گفت: که یکی از شنوندگان برنامه گفته من ظاهرم زیبا نیست و با توجه به حرف های هفته گذشته شما یعنی برای من شوهر پیدا نمی شه.
اون روحانی هم گفت حالا اگر مثلا زیبایی شما 60 درصد باشه و شوهر آینده شما 100 باشه باز هم اشکالی پیش نمی یاد. حالا من موندم این روحانی عزیز از کجا این در صد ها رو در آورده. حتما این را نمی دانسته که لیلی از لحاظ مجنون زیباست. نه از نظر همه.
وقتی امریکایی ها سفینه ای رو به فضا فرستادند فهمیدند که در اونجا هیچ خودکاری نمی نویسه برای اینکه در اونجا جاذبه ای وجود نداشت.
امریکایی ها 3000 هزار دلار هزینه کردند. و تونستند خودکاری بسازند که در دمای 300- درجه بنویسه همچنین در زیر آب و یا بر روی هر سطح دیگری در فضا.
میدونید روسیه چه کار کرد بله به جای خودکار از مداد استفاده کرد به همین راحتی!!!
هر دو کشور تونستند به خاسته شون برسند ولی راه حل ها متفاوت بود.
می بینیم چقدر راحت کار هایی که به ظاهر سخت می یاد میشه انجام داد.
نظرات ()