پندها و حکایات شنیدنی

به نام خالق هستی بخش

بخشندگی یا خسیسی
نویسنده : آرش کمان گیر - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧
 

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.


خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی
سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان
شیر و سرشیر می دهی.

اما در مورد من چی؟ من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته
تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند.
با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

می دانی جواب گاو چه بود؟

جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که
"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"


 
 
کناره گیری یک امپراتور
نویسنده : آرش کمان گیر - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸
 

« دیوکلس، پسر یک غلام آزاد شدة اهل دالماسی »، در سال 282 میلادی و در پی دوره‌های کوتاه مدت حکومت چند امپراتور ـ به علت مرگ و قتل توسط سپاهیان ـ به مقام امپراتوری روم برگزیده شد. و « از آن پس خود را دیو کلتیانوس نامید. »  البته وی قبل از آن « بر اثر استعدادهای درخشان و ملاحظه کاریهای با نرمشش به مقام کنسولی، پرو کنسولی، و فرماندهی گارد سلطنتی ارتقا یافته بود. وی مردی نابغه بود که در جنگ مهارتی نداشت اما در کشورداری خبره بود. »
وی برای اداره‌ی هر چه بهتر امپراتوری، قلمرو خود را به دو قسمت تقسیم کرده و « سردار بسیار لایقی را به نام ماکسیمیانوس با خود در امپراتوری شریک ساخت. ... شش سال بعد، برای اینکه ادارة امور و دفاع آسانتر شود، هر یک از دو آوگوستوس، قیصری به عنوان دستیار و جانشین خود انتخاب کردند. ... هر آوگوستوس تعهد می‌کرد که پس از بیست سال به نفع قیصر خود کنار رود، و قیصرش قیصر دیگری را منصوب کندتا به نوبة خود دستیار و جانشین او باشد. »
دیوکلتیانوس در مدتی که قدرت را در دست داشت به این اقدامات دست زد:
1 ـ تقسیم قلمرو امپراتوری روم به چهار قسمت خود مختار برای اداره‌ی هر چه بهتر کشور.
2 ـ به جریان انداختن پول سالمی که ثبوت وزن و خلوص طلای سکه‌های آن تضمین شده بود.
3 ـ تقسیم مواد غذایی میان بینوایان، به رایگان و یا به بهایی معادل نصف قیمت بازار.
4 ـ برای مبارزه با بیکاری به کارهای عام المنفعة وسیعی دست زد.
5 ـ تحت نظارت گرفتن واردات و صادرات به منظور تأمین تدارکات شهرها و سپاه.
6 ـ معین کردن بهای قانونی همة اجناس و مزد کارهای مهم، برای مبارزه با محتکرانی که قیمت‌های اجناس را به ناحق بالا برده‌اند.
البته در کنار این اقدامات مشکلاتی نیز در قلمرو وی بوجود آمد که از جمله مهمترین آنها می‌توان به وجود بوروکراسی گسترده برای انجام نظارت دقیق دولت بر امور جاری کشور و فشار بیش از حد بر مردم برای پرداخت مالیات و ... اشاره کرد.
اما آنچه که فرجام کار این غلام‌زاده‌ی به مقام امپراتوری رسیده را در صفحات تاریخ از همه‌ی همگنانش بالاتر برده است، این است که وی سرانجام در کمال اختیار و قدرت از کار کناره گیری کرده و قدرت را طبق قول و قرار قبلی به معاونش سپرد. و حتی وقتی که دستیارش ماکسیمیانوس « به او فشار آورد که دوباره قدرت را در دست گیرد ... پاسخ داد که اگر ماکسیمیانوس کلمهای زیبایی را که در باغش کاشته است می‌دید، از او نمی‌خواست که این لذت را فدای نگرانیها و خستگیهای فرمانروایی کند.»

منبع:http://storyofhistory.blogfa.com/post-4.aspx


 
 
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
نویسنده : آرش کمان گیر - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸
 

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.


آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.


- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.


بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.


بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.


وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.


صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:



- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.


بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!


 
 
بهترین کادو تولد
نویسنده : آرش کمان گیر - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
 

بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی‌ و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است: ( احتمالا مایه ی مباهات زنانشان )
افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می‌کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می‌برند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی‌مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می‌کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی‌که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می‌شدند بسیار تماشایی بود.


 
 
صاحبان مال
نویسنده : آرش کمان گیر - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥
 

روزی جعفر ابن یحیی بن خالد برمکی در صحرایی در کنار هارون الرشید شتر می راند، ناگهان یک قطار شتر با بار طلا جلو آمد، هارون الرشید پرسید که این گنجینه از کجا می آید؟ گفتند هدیه ای است که علی بن عیسی از ولایت خراسان فرستاده است (آن زمان هارون، علی بن عیسی را والی خراسان کرده و فضل بن یحیی برادر جعفر را عزل کرده بود).
هارون رو به جعفر کرد و با سرزنش گفت: این مال در زمان حکومت برادرت کجا بود؟ جعفر گفت: در کیسه های صاحبان این مال!!!


 
 
← صفحه بعد